برای نرگس خَمّار ...
دیشب زل زده بودم در چشمانت استاد و قبل از اینکه لولیانت از خواب بیدار شوند به همه چیز اعتراف کردم ولی صبح که بیدار شدم...
لولیت گفت به ساز : ... نرگس خَمّار منش رفته ...
حالا خودت بگو ، بالاخره علم افلاطون حریف جهل مادر زاد هست یا نه؟
اگر هست پس چرا هی نصف شب نوای تار و تنبور و عود و تمبک را در می آوری و دم صبح فریاد لولی لولی سر می دهی؟ اگر هم نیست پس چرا نرگس خمار به صبح نرسیده از برت می گریزد؟
بگو تا افلاطون هم تکلیف خودش را بداند ؟
.
.
.
پی نوشت: باز هم دارند فوت می کنند...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 4:35  توسط برهود
