سرود بودنت در همان نواخت آخر ...همه خوشست ...
من میروم ، با تنبورم
و می نوازم ، روزهـــــایت خـوش ...
من میروم ، با تنبورم
و می نوازم ، روزهـــــایت خـوش ...
ملانکولیک بازی ها
گند کاری ها
و آشغال نویسی های هیچ کس
باعث نشد لبخند نازک بزند ، بدون اینکه هرگز پاره شود ...
همه چیز به صدای تنبوری که در گوش هایش پیچیده بود بر می گشت ؛ و نواهای استاد که هر روز جذاب تر می شد
... وبلاگ نویسی مثل غورت دادن استخوان شکسته ی پای یک سگ شده ...
شايد هم بدتر
برای مجال هایت که تازه متولد می شوند ...
همه چیز برای یکبار زندگی کافیست ، حتی معشوقه هایی که سوار بر باد از تو دور می شوند...
پی نوشت : دخترک محکوم بود که پیش از آنکه اجازه داشته باشد به پسرک علاقه مند باشد به همه اندیشه کند
و به همین دلیل تصمیم گرفت پسرک را برای همیشه فراموش کند .
شانس آوردی که آنجا نبودم و ندیدم لحظه ای که دستهای کثیفت را روی یک زن بلند می کنی وگرنه همان موقع کاری می کردم که رفقای احمق تر از خودت با آن یونیفرم های سبز رنگ و کلاههای مسخره شان مثل یک مشت آدم کوکی ، بیایند و لاشه ی گندیده ات را با همان اتومبیل های الگانسی که دوست داری و به نحوی که شایسته ی یه پزشک قانونی چون خودت است جمع کنند .
حتماً خیلی هم برایت مهم بود که آن لحظه ای که دستهایت را بالا می بری صیغه را هم بخوانی و مطمئنم که اینکار را کردی .چون شرافتت اینقدر هست که کار خلاف شرع انجام ندهی ، این را در چشمان دردمند آن زن بیچاره خواندم .
اگر این تئوری مرگ مولف دستم را نبسته بود باور کن اسم کثیفت را همین وسط می گفتم و همه چیز را تمام می کردم ، اما هنوز چند نت لای تنبورم گیر کرده می خواهم آنها را برای بی نغمه نماندن همه ی گورهایی که به پیروی از این اصل چال شدند بنوازم و بعد می دانم که بالاخره سر و کارمان به هم می افتد و این تئوری کثیفت را روی من هم اعمال می کنی . اما حالا ها باید صبر کنی چون تا نواختن این ملودی خیلی کار دارم من... و البته ترتیبی می دهم که تا آن موقع دست همه ی آشغال هایی که روی زن بلند شده ، یکی یکی قطع بشود ...
پی نوشت : ببینم حالت خوبه ؟ نترس عزیزم همش شوخی بود کاری باهات ندارم ، این جملاتو از یه فیلم تازه یاد گرفتم ، تو مشغول باش ...
دیشب زل زده بودم در چشمانت استاد و قبل از اینکه لولیانت از خواب بیدار شوند به همه چیز اعتراف کردم ولی صبح که بیدار شدم...
لولیت گفت به ساز : ... نرگس خَمّار منش رفته ...
حالا خودت بگو ، بالاخره علم افلاطون حریف جهل مادر زاد هست یا نه؟
اگر هست پس چرا هی نصف شب نوای تار و تنبور و عود و تمبک را در می آوری و دم صبح فریاد لولی لولی سر می دهی؟ اگر هم نیست پس چرا نرگس خمار به صبح نرسیده از برت می گریزد؟
بگو تا افلاطون هم تکلیف خودش را بداند ؟
.
.
.
پی نوشت: باز هم دارند فوت می کنند...