تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

...

 

...مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 3:16  توسط برهود 

آنچه ما اسمش را ارتباط می گذاریم یک توهم است...

 

گاهی اوقات دلم می خواد صاف بشینیم روبروی هم و ساعت ها در سکوت کامل به هم زل بزنیم و تو افکارتو رها کنی تا از برق نگاهت عبور کنن و به دریچه ای که زیر ابروان من تمام گشوده در انتظارشونه برسونی و آنگاه پلک زدن هایم را تصدیقی بدانی بر فهمیدن تمام آنچه که بر من جاری می سازی و من نیز برای بیان احساسم به تو نیاز به هیچ لفظی نداشته باشم و بی پرده همه را به تو بنگرم و تو نیز برایم پلک بزنی...  

 

و  اینم یه عنوان...modern linguistics

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:12  توسط برهود 

سکولاریسم دست و پا بسته...

 

اگه ایران یک جامعه ی مدرن بود و اومانیسم و سکولاریسم اخلاقی در اون حاکم بود،اونوقت من تورو محکوم می کردم به 1000 ضربه شلاق و کاری می کردم که مجبور بشی تمام حق و حقوق خانوادتو بپردازی

 اما حلا که نیست... : الهی به حرمت همین شب عزیز - مثلاً وفات حضرت زینب -  ائمه تقاص کاراتو ازت بگیرن...

 

.............................................................................................................................

و پاییزها من در جریان آبستن جهان بسر می برم که هی متولد می شوم و هی باردار است...

 و گوش هایم دایم زنگ های ملودی این درد را می شنوند و تبسم در لبان عاجز از سخنم به تردید وجود داشتنم فرو می رود...

...و من از عشق سرشارم و به انسان بودن انسانها دل بستم...

...و از این کینه همی گریزان گشتم،که تو را هم روزی بخشیدم ...

...به یقین می دانم که هنوز هم حق با من است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط برهود 

ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم...

 

خوب بعد از 6 ساعت کوهپیمایی سرعتی و بدون خوردن صبحانه وقتی خواب آلود رسیدم بالای قله می دونی چه حسی داشتم؟همش یکباره این شد:...گور بابای من...!!!

...و بعد آرام آرام خوابم در هوای خنده فراموش شد...

تو روی بام هستی یا بام زیر پای توی؟

...آخ ، هیچ کدومش

...

..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 5:44  توسط برهود 

ترازوی عدالت را در کوهی از کثافت فرو کردند تا توازنش به هم نریزد...

- این متنو می خواستم قبل از دماوند رفتنم پست کنم.چون اون موقع اتفاق افتاد...

ولی فرصت نشد و حالا پست کردم-

 

آرام از پله ها بالا می ری و می روی تا یک بار دیگر قضات با نگاههای هرزه شان برای تو حکم صادر کنند و حقارت افکارشان را در پس زدن حقیقت له شده ی زندگیت در دادگاهها ی ایران پنهان می کنی .که تو یک زن هستی و آنجا بیشتر از هر جایی تماشا کردنت را اعتنایی نخواهی کرد و تمام درونت را داغ داغ قورت می دهی تا نظاره هایشان تمام شود و کابوس های زندگیت در پرتو عدالت بینی ها یشان کمتر شود...

که تو یک زن هستی...

که تو...

 

 پی نوشت : فاحشگی را نمادی از وجود مکرر بشر در طول تاریخ می دانم که سرزمین ها به ترتیب وزنه ها ی سنگین ترش را دست به دست می کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 8:46  توسط برهود 

ته دلم آرام مست خنده می شود...

_ ببین این یک بارونه فقط ابریش...

_ گوش کن من الان از بیرون میام خیلی گرمه بهتره اصلاً پاتو بیرون نذاری. چی می گی آفتاب به مغزت نتابیده هوس آب کردی؟

_ببین این اصلاً خود بارونه...

_اوه باشه پس درو ببند خیس نشیم

_ببین باور کن این خود بارونه

_باشه ولی ما تابستون پارسالم سر همین قضیه بحث کردیم...

_فکر کنم بارون داره تند میشه دیگه وقتشه بریم بیرون...

_آره تو برو

... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:26  توسط برهود