...
...مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم...
...مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم...
گاهی اوقات دلم می خواد صاف بشینیم روبروی هم و ساعت ها در سکوت کامل به هم زل بزنیم و تو افکارتو رها کنی تا از برق نگاهت عبور کنن و به دریچه ای که زیر ابروان من تمام گشوده در انتظارشونه برسونی و آنگاه پلک زدن هایم را تصدیقی بدانی بر فهمیدن تمام آنچه که بر من جاری می سازی و من نیز برای بیان احساسم به تو نیاز به هیچ لفظی نداشته باشم و بی پرده همه را به تو بنگرم و تو نیز برایم پلک بزنی...
و اینم یه عنوان...modern linguistics
اگه ایران یک جامعه ی مدرن بود و اومانیسم و سکولاریسم اخلاقی در اون حاکم بود،اونوقت من تورو محکوم می کردم به 1000 ضربه شلاق و کاری می کردم که مجبور بشی تمام حق و حقوق خانوادتو بپردازی
اما حلا که نیست... : الهی به حرمت همین شب عزیز - مثلاً وفات حضرت زینب - ائمه تقاص کاراتو ازت بگیرن...
.............................................................................................................................
و پاییزها من در جریان آبستن جهان بسر می برم که هی متولد می شوم و هی باردار است...
و گوش هایم دایم زنگ های ملودی این درد را می شنوند و تبسم در لبان عاجز از سخنم به تردید وجود داشتنم فرو می رود...
...و من از عشق سرشارم و به انسان بودن انسانها دل بستم...
...و از این کینه همی گریزان گشتم،که تو را هم روزی بخشیدم ...
...به یقین می دانم که هنوز هم حق با من است...
خوب بعد از 6 ساعت کوهپیمایی سرعتی و بدون خوردن صبحانه وقتی خواب آلود رسیدم بالای قله می دونی چه حسی داشتم؟همش یکباره این شد:...گور بابای من...!!!
...و بعد آرام آرام خوابم در هوای خنده فراموش شد...
تو روی بام هستی یا بام زیر پای توی؟
...آخ ، هیچ کدومش
...
..
- این متنو می خواستم قبل از دماوند رفتنم پست کنم.چون اون موقع اتفاق افتاد...
ولی فرصت نشد و حالا پست کردم-
آرام از پله ها بالا می ری و می روی تا یک بار دیگر قضات با نگاههای هرزه شان برای تو حکم صادر کنند و حقارت افکارشان را در پس زدن حقیقت له شده ی زندگیت در دادگاهها ی ایران پنهان می کنی .که تو یک زن هستی و آنجا بیشتر از هر جایی تماشا کردنت را اعتنایی نخواهی کرد و تمام درونت را داغ داغ قورت می دهی تا نظاره هایشان تمام شود و کابوس های زندگیت در پرتو عدالت بینی ها یشان کمتر شود...
که تو یک زن هستی...
که تو...
پی نوشت : فاحشگی را نمادی از وجود مکرر بشر در طول تاریخ می دانم که سرزمین ها به ترتیب وزنه ها ی سنگین ترش را دست به دست می کنند...
_ ببین این یک بارونه فقط ابریش...
_ گوش کن من الان از بیرون میام خیلی گرمه بهتره اصلاً پاتو بیرون نذاری. چی می گی آفتاب به مغزت نتابیده هوس آب کردی؟
_ببین این اصلاً خود بارونه...
_اوه باشه پس درو ببند خیس نشیم
_ببین باور کن این خود بارونه
_باشه ولی ما تابستون پارسالم سر همین قضیه بحث کردیم...
_فکر کنم بارون داره تند میشه دیگه وقتشه بریم بیرون...
_آره تو برو
...