تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

دون ژوان گرایی2 ...

بی دینی تنها مکتب کامل برای زیستن و هوشیاریست و این امر همواره ثابت شده که دین به عنوان یک امر مسلم و شناخته شده در میان عامه ی مردم تنها نقش افیون را بازی کرده ...

 

راسل توی کتاب تسخیر خوشبختیش مطالب دون ژوانانه ای داره که گفتنشون پس زمینه ی گسترده ای می خواد و من حوصلشو ندارم،پس فقط این جمله ی کامو رو می گم.

"ما به هیچ وجه شایسته ی برتری در روی زمین و آسمان نخواهیم بود،اگر بخواهیم همچون گوسفندی رام راه کمال را بپیمائیم،زیرا در بهترین حالت همچون گوسفندی با دو شاخ مسخره خواهیم شد و نه چیزی بیش از آن..."

                                                                                                  آلبر کامو/ افسانه ی سیسیفوس/ فصل2 _انسان پوچ

 

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 5:41  توسط برهود 

I dont have any think...

سيد حسن نصرالله رهبر جنبش حماس: من از انقلاب ايران درس هاي بزرگي گرفتم.

روز بيست و پنجم درگيري ها ،اسرائيل: نتيجه كار به تدريج مشخص خواهد شد.

ايران:سر شار از هس نوع دوستي وخوشحالي و حمايت  نسبت به مردم لبنان...

 

پي نوشت: يه ليوان ديگه هم مي خوام بخورم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط برهود 

عشق سودمند نیست، مگر گذرا و حیرت بار باشه...

 

"پاره ای بر این عقیده اند که اگر عقل زمام انفعلات نفس را در دست بگیرد تمام احساسات و عواطف عمیق نابود خواهد شد .در صورتیکه اینطور نیست"

                                               برتراند راسل

 

گاهی اوقات دوستان فکر می کنند من هدفم تحقیر شخصیت زن هستش.در حالیکه من اصلاً تصمیم ندارم با باد کردن الکی یک زن وتعریف از احساسات و عاطفه های اون نسبت به همسر یا فرزندان و خانواده اش طوری نشون بدم که در شرایط درستی به سر می بره و داره کار نیک و پسندیده ای انجام می ده و بهتره که همچنان به اعمالش ادامه بده و به این صورت هر روز بیشتر از پیش به چاشنی مزخرف احساسات زنانه برای حفظ زندگی دوست داشتنیش فکر کنه و اینو بهترین راه ممکن برای زیستن و رسیدن به اهدافش بدونه.چه بسا که به حقارت کشیدن واقعی یک زن یعنی همین اتفاقاتی که ازش نام بردم. و شاید هم داره اتفاق می افته...

من همچنان با جمله ی آلبر کامو که در پست قبلی عنوان کردم موافقم و قرار نیست تصمیمم عوض بشه.ولی مثل اینکه این جمله ذهن بسیاری از دوستان رو نگران و مضطرب کرده .

خوب هرچند پرداختن بهش برام سخته چون در بیان چنین مفاهیم دقیقی در نوشتن ترجیح رو بر سهل انگاری می دم نه بر تشریح مطلب ، اما برای اینکه کمی از گلایه های ناآگاهانه و سطحی کم بشه سعی می کنم مختصری بگم و مطمئنم تمام مختصریاتی که خواهم گفت در حواشی کوچکی از متنی که می دونم سیر خواهند کرد و بقیشو به خودتون واگذار خواهم کرد.

درسته هیچ عشقی سودمند نیست مگر اینکه گذرا و حیرت بار باشه... اما منظور از این جمله رواج هوس پرستی یا ازدواج های موقت (بطور مثال :یک ساله یا دو ساله و همین حدودا)برای پیدا کردن همسر ایده آل تر در طول زمان نیست.این جمله هیچ لطمه ای به عشق عمیق و مداوم انسان ها به همدیگر و مهم تر از همه زن و مرد ، نمی زنه.

برای واضح شدن مطلب از مثال عشق مادر به فرزندش استفاده می کنم. بطوریکه مشاهده می کنیم یک زن به دلیل غلیان احساسات در وجودش تا حد بسیار زیادی به موجودی که از عصاره ی جان اون شروع به زیستن کرده علاقه منده و بطور غیر قابل باوری به اون عشق می ورزه.این موضوع باعث می شه بسیاری از اعمال و حرکات کودک تا سنین زیادی در نگاه مادر ساده و مظلومانه به نظر برسه و حس دفاع مادر از فرزندش رو تحکیم ببخشه.

حتی گاهی اوقات مادر حاضر می شه برای وابسته کردن و حفظ فرزندش در کنار خودش به فداکاری ها و از خود گذشتگی های بسیاری دست بزنه که در موارد بسیاری شاید به ضررخودش تموم بشه.من تصمیم ندارم مفهوم منطق رو در مقابل مفاهیمی چون ازخود گذشتگی و ایثار و نیز فداکاری مثبت قرار بدم،چون نمی تونم این کارو بکنم.اما باید دید این فداکاری تا چه حدی مثبته و از کجاها منطق باید مانع رشد فداکاری منفی در زندگی بشه.

خوب همونطور که میدونیم تولد یک انسان با تصمیم یک زن و مرد شکل می گیره.کاری به این مطلب ندارم که حقیقت تولد انسان در چه جایگاهی هستش، فقط به این معتقدم که زمانیکه کودکی متولد می شه باید از اون به عنوان پادشاه خانه ای که زن و مرد درخواست حضورش رو کردن نام بردو حتی این پادشاه تا دوره ی بخصوصی در جایگاه یک گنج برای مادر و پدر قابل حفظ و مراقبت هستش. ولی این مسئله دال بر این نیست که مادامیکه فرزند در حال رشد هستش قابل ارج نهادن و معشوقه ماندن و یا ستایش باشه و به همین علل هم مادر یا پدر به دفاع از اون در مقابل هر آنچه از میل عقیدتی گرفته تا میل ذاتی برایند.

مسئله ی فداکاری و گذشت یک مفهوم کلیه که زمانیکه در یک جریان دو سویه و متقابل قرار بگیره تاثیرات مثبت خودشو روی طرفین اعمال می کنه .به این معنا که تا زمانیکه طرفین از احساس مطلوبی نسبت به هم برخوردار باشن و درجه ی خاصی از عشق نسبت به هم رو دارا باشن و نیز به عقاید یکسانی رسیده باشن در زمینه ی علاقه یا درکشون نسبت به هم ،می تونن از تاثیرات مثبت فداکاری برای هم برخوردار بشن و در غیر این صورت فداکاری وارد یک جریان منفی میشه که همیشه یک طرف رو به تزلزل ها ی روانی و جریانات نزولی می کشونه.هر کدوم از مطالبی که تا الان پا به متن گذاشتن دامنه ی وسیعی از تعریفات رو به خودشون اختصاص می دن ولی من بیشتر از این اینجا نیازی بهشون نمی بینم.

خوب با این تفاسیر چنین عنوان میکنم که زمانی عشق یک مادر به فرزندش سودمند خواهد بود که این عشق زنده باشه.اینکه زنی سالها پیش در امر تولد انسانی زجر کشیده و از عاطفه ی یک کودک در دوران زندگیش خاطرات شیرینی به همراه داشته باشه و همچنان مهتاج مهرورزی اون باشه ،تعریف یک عشق زنده ی مادر و فرزندی نیست.ممکنه فردی که در کودکی مادر به اون دل بسته اکنون به دلیل شرایط خاص اجتماع و بهره مندی از نوعی تفکرات مستقل موجب آزار روح  عقیدتی مادر بشه و هرگز باب میل خانواده اش رفتار نکنه و حتی علاقه ای به جلب احساس خوشحالی والدینش در باب خصوصیات و عملکردهاش نداشته باشه.در چنین موقعی هیچ مفهومی به عنوان عشق زنده بین مادر و فرزندش رواج نداره و به نوعی دو طرف به دلیل وابستگی که ایجاد شده خودشون مایل به داشتن ارتباط عاشقانه با هم می دونن یا حتی یکی از اونها.و چنین عشقی هرگز سودمند نخواهد بود چون منجر به نزول شخصیت مادر و حتبی در مواردی فرزند ،می شه.فکر می کنم واضحه که چی می خوام بگم.به قول نیچه:گیرم که من تو را دوست دارم ، به تو چه؟...

شاید مثالی در زمینه ی ارتباط زن ومرد و علاقشون نست به هم،این مطلبو واضح تر کنه:

زنان در جامعه ی ایران به میزان زیادی دچار احمق گرایی شدن (من اینجا کاری به زنان فاحشه ندارم.بحثم سر زنان پاک دامن و یا حداقل نیمه پاک دامنی هستش که به زندگی و علاقشون نسبت به همسرشون اعتقاد دارن و دوست دارن که در نظر همه و یا تنها خودشون ، همواره نقش یک عاشق محض رو بازی کنن).خوب زمانی عشق بین زن و مرد سودمنده که گذرا و حیرت بار باشه.یعنی زن یا مرد تنها به واسطه ی هویتی که در ابتدای امر در همسرش مشاهده کرده در مرور زمان به اون علاقه مند باقی نمونده باشه.چنانچه فرد در اثر تحولات جامعه و شرایط پیچیده ای که در مقابل رشد یک انسان ظاهر خواهند شد صفات شخصیتی تازه ای رو کسب کرده باشه که حتی بسیاری از اونها مطابق تفکر و میل همسرش نباشن ، اتکا به عوامل موجود از گذشته و یا ویژگی های سابق کاری بس بیهوده و عبث خواهد بود و در چنین حالتی چیزی که به نظر طرفین عشق شمرده می شه در واقع نوعی وابستگی عاطفیه که به میزان زیادی محصول ارتباط جنسی طرفین در طول زمان آشناییشون خواهد بود و عشقی از سر منطق و در برگیرنده ی مسیر تفکرات آدمی در جهت واحد و تکامل یافته نخواهد بود. به عبارتی انسان رو به سمت محدودیتی از عملکرد و تفکر سوق خواهد داد که از نگاه عامیانه ی زندگی ضربه محسوب نمی شه.

عشق واقعی یا عشق سودمند در اثر غلیان احساسات در فرد ( به هر دلیل غیر منطقی مثل روابط جنسی یا سایر مواردی که بسیاری از زنان رو ترغیب به عاشق شدن کرده ، مخصوصاً در جوامع در حال توسعه و نیز عصر مدرنیته) شکل نمی گیره و امریه که در حیطه ی منطق انسان متولد می شه و مادامیکه منطق زنده است و نقش عامل رو در زندگی فرد بازی می کنه چنین عشقی در حال تولد محسوب می شه .

خیلی مسائل مهم تر و بهتری رو هم می تونستم مثال بزنم و حتی برای تفسیر این مطلب می شد دست به دامن بسیاری از وقایع و داستان هایی که در طول تاریخ شکل گرفته شد ، ولی ترجیح می دم وارد وادی مکتب ها و به نوعی احاطه ی دین بر این مطلب نشم .از نظر من کافیه،بقیش با خودتون...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:1  توسط برهود 

دون ژوان گرایی1 ...

من: آقای دکتر بالاخره علت خون دماغ  و سر گیجه ی من چیه؟

دکتر:خوب این مسئله علت های زیادی می تونه داشته باشه...

من: بعد از این هم آزمایش می تونید حداقل عوامل اصلیشو بگید؟

دکتر:بله درسته عامل اصلی...

من:دکتر بگید برای من سخت نیست!

دکتر:ببین جانم علت اصلی خون دماغ شما دو چیز اساسیه ...

من:...

دکتر:بله دخترم داشتم می گفتم دو تا مسئله ی اساسی،خون و دماغ ...

من:...

دکتر:...

من:و سرگیجم؟

دکتر:البته سرگیجه هم میتونه به همین دو تا عامل ارتباط داشته باشه،ببین جانم در واقع ما فکر می کنیم سرگیجه شما کاملاً طبیعیه...          

من:بله متوجهم...

دکتر: خوب خوشحالم ازینکه با بیماریتون راحت برخورد می کنید...

من:بله منم خوشحالم،به هر حال از کمکتون ممنونم،خدانگهدار...!

دکتر:روز بخیر...  

 

 

"عشق سودمند وجود نداره.هیچ عشقی سودمند نیست مگر گذرا و حیرت بار باشه..."

                                                                                                             آلبر کامو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 8:53  توسط برهود 

منطق محور دایره ای است که بی منطقی مرکز آن است...

 

تصور من از تو هیچ ربطی به تصور تو از من نداره. ما بنده ی یک تصور نیستیم و تو هرگز متوجه بی علاقگی ها نیستی و ابراز  بی علاقگی من به تو هرگز ملامت بار نیست. این بخشی از انسانیت منه و شاید تمام انسانیت من برای بیان همین مطلب به  کار گرفته شده...

 

منطق مانند محور دایره ای است که حس عدم با رکاب زدن در محیط آن می خواهد از مرکز بی منطقی جهان فاصله بگیرد و این امر هرگز ممکن نیست و این حرکت یکنواخت و بی نفوذ و گریز علت اصلی جنون و آشفتگی است که از آن صحبت کرده ام و بدان دچار شده ام . من بر خلاف هم زیستانم سعی میکنم چشمانم را باز کنم تا گردش چرخ و فلک تهوع آور زمانه مرا به آنچه اسمش را عدم خویش می نامم، برساند.

 انسان بودن یک هیجان با شکوه است

که هر لحظه بر شکوهش افزوده می گردد

شکوهی که شدتش را از همان تلخی انسان نبودن وجود گرفته...

و انسانیت به تنهایی معنایش را از دست خواهد داد...

انسانیت به تنهایی برای انسان به کمال مطلق خودش می رسد .باور کن حتی اگر در آن لحظه تو در پست ترین حالت وجودی تعریف شده سیر کنی.

باور کن که باز هم در آن لحظه در کمال انسانیت به سر می بری...چون تنها هستی ...یک...یک انسان...      ابعاد انسانیت زمانی تعریف می شوند که انسان  محور دایره ی تعریف فرض شود.

خوب  پس یک انسان به این معنا وجود می بخشد...و تکثیر انسان به دو یا سه یا بی نهایت انسان مادام محور دایره ی تعریف را وسعت می بخشد

به نظر هیچ دلیلی وجود نداره که کثیف ترین اعمال برای یک انسان همان انسانیت او نباشند .بطور مثال من تنها هستم ،من ترجیح می دهم امروز بعد از ظهر با احمقانه ترین لباسی که به ذهنم می رسد که در واقع از هیچ تار و پودی تشکیل نشده بیرون بروم...بیرون!...و نیز در این بین دوست دارم که وسط یک خیابان بزرگ بنشینم و به در و دیوار فحش بدهم و نیز در این بین مدام آب دهانم را بیرون پرت کنم و باز آن ها را قورت بدهم ...

چه کسی می تواند ادعا کند که این بر خلاف انسانیت است؟ من تنها هستم ، من اراده ی انجام هر کاری را که در ارتباط با هستی ام است دارم، و من تصمیم می گیرم که در کوهی از کثافت شبها به خواب بروم و ترجیح می دهم از شدت انگل بمیرم...باز هم من تمام اراده و تصمیم ممکن هستم و قطعاً هر تصمیمی بگیرم درست است...چون به همان علت که خودم علت زیستنم را برمی گزینم به همان علت هم قادر به انتخاب عدم خود هستم نبودن من همانند بودنم برای هیچ وجودی ضرر نخواهد داشت...

حالا من تنها نیستم این بار من و تو با هم هستیم ...   آدم و حوا پله ی  بعدی تعریف دنیای قابل اندازه گیری از انسانیت با محوری از یک ارزن بزرگ تر هستند به نسبتی که تعداد بالاتر  میرود مفاهیم گسترده تر خواهند شدلااقل در ابتدای امر این طور به نظر می رسد.

این بار چگونه می توانیم دایره ی تعریف عملکردهای انسانی مان را لمس کنیم؟ خوب این بار وجو تو احساس خاصی در من بر می انگیزد. من در ابتدای امر به تو علاقه مند هستم چون برایم این امر مسلم است که تنها نیستم ویژگی ها و غرایزم این را بر می گزینند که عکس العمل ها و علایق تو را نیز مد نظر داشته باشم، تو هم تنها نیستی و به موجودیت من کنجکاوی اما کداممان آزاد تریم در این بین ؟ من و تو در تنها مرتبه ی مکن هستیم در حالیکه من و جنسیتم و تو و جنسیتت هر دو تنها تضاد ممکن می توانند باشند.خوب  من قادرم به تو بی اعتنا باشم من قادرم ساعاتم را همچنان بین خودم و تنهایی خودم قسمت کنم و به عبور زمان از نگاه کنجکاو تو امیدوار باشم و باز هم تو نیز. اما اینکه انتخاب تو در این جهان دو سویه چه خواهد بود مسلماً در توان هیچ کدامان نیست.تو هنوز هم وجود داری با این تفاوت که من از تصور خویش برای بی وجودی تو استفاده کرده ام و این بخشی از عملکرد من در زیستن متقابلم با تو محسوب خواهد شد.حالا من از این جریان به نحو دیگری استفاده می کنم و سعی می کنم به تو نزدیک بشوم ولی من همچنان شب ها یم را در هر نوعی که بخواهم می گذرانم و روزها را به هر طریقی که مایلم سپری می کنم با این تفاوت که علت زیستنم را مشکوک به وجود تو  می دانم .پس کمتر دست به کثافت کاری می زنم و کمتر به اندیشه های مرگ آور می پردازم ، چون اکنون تو هم بخشی از سرگرمی های ذهنی من شده ای، تو و رفتارهایت...تا به حال ما تنها دو نفر بودیم و من به دلیل کنجکاوی هایم از این تحولات وجودی تو و حضورت در کنار خودم شرایط را به گونه ای دیگر برگزیدم .در واقع من به انسانیت هرگز نیاندیشیدم حتی از همان ابتدا که خودم در تنهائی به سر می بردم.من تنها تمایلات تازه ای را حس کرده ام واین بدان علت بوده که تو هم حضور مرا پذیرفته ای و ما هردو همدیگر را حس می کنیم اما من هرگز از تو نمی خواهم که به خواست من عمل کنی بلکه تو را متوجه خواسته ی خودم می کنم .من قادرم  هر زمان که بحواهم دست از  تو بردارم و قاردم هر کاری که مایلم انجام بدهم و این موضوع ارتباط اندکی با علاقه مندیمان به یکدیگر خواهد داشت و همین امر باعث می شود که من کم کم علاقه مندیم را نسبت به تو از دست بدهم ،چون هرگز امر تازه ای را که به دنبالش می گشتم در تو نمی یابم و غرایزم این امر را مدام به تعویق می اندازند و تو هم به این مطلب واقف می شوی ، پس از من فاصله می گیری و این دفعه هر دو آزادانه تر یا شاید بی تفاوت به حضور یکدیگر ادامه می دهیم .

من باز هم عدم را بر می گزینم و تو نیز به عدم خواهی رسید چه ارادی و چه زمانی ...

پس ما به جمعیت بیشتری برای باقی ماندن نیاز مندیم ،اینطوری بیشتر زنده می مانیم ،بیشتر به یکدیگر می پردازیم و کمتر صورت مسئله ی انسان به موجودیتش گره می خورد ،همچنان که حضور تو سر گرمی های تازه ی ذهن مرا چیدند و رسیدن به عدم را در من به تعویق انداختند ،این بار هم افراد دیگر به من همین احساس را می بخشند و ما بیشتر به هم می پردازیم و مادامی که انسان ها متولد می شوند و به جمعیت اطرافمان افزوده می شود بر تعداد این دل مشغولی ها و سر گرمی های به ظاهر تازه افزوده می شود .تا اینکه متوجه می شوم این رشد جمعیت یک جریان طبیعی است و آدم ها هر روز بدون هیچ تاثیری افزوده می شوند .همه چیز در تولد و مرگ افراد ماهیت خویش را گم کرده و این تنها تفریح ممکن برای زیستن من است که چیده شده .تلاش من برای شناخت تو و جلب توجه تو به خودم و دوستیمان این بار به هزارن انسان کشیده می شود و من مدام در این تصور هستم که دیگران در پی چه چیزی هستند و تصور دقیقشان چیست و دقیقاً در حال تامل بر چه ماهیتی هستند ،در حالیکه آنها هیچ تصور متفاوتی ندارند و حتی قدرت خارق العاده ای .آنها عین خود من از حقیقت هیچ چیز نمی دانند ، آنها عین من در پی غرایزشان به خواب میروند ، توانایی شان در بیان آنچه که نمی دانند درست مثل من صفر صفر است .در واقع انتظار من از آن ها همان حیات بی علت و بیهوده ی در خوابیست که من در تردد حضور آنها گم کردم و به توهم رساندم.

باز هم من خسته میشوم و باز هم نگران و مضطرب می شوم .باز هم به بیهودگی علاقه ام نسبت به تو  و این بار فراتر از آن نسبت به افراد مرسوم تری مثل مادر و پدر و انسان های اطرافم می رسم .از درگیریها ی شما برای بقایتان و از تلاش بیهودتان برای فراتر رفتن از نا مفهوم های اطرافتان را که همچون خود من هنوز علت دقیقی برای حضورشان نیست خسته می شوم و این امور حتی بیشتر از هر چیزی بر تهوع من می افزاید چون نمی توانم از شما در خواست سکوت کنم . تمام تلاشم را می کنم تا به قدرتی برسم که بلند داد بزنم و به همه تان بگویم یک لحظه خفه شید ،می خوام ببینم صدای دیگری هم هست ؟ می خوام بدونم به جز شما سرگر می دیگری هم برای هوشمند بودن من خلق شده ، می خواهم بدانم به جز شما حرف دیگری نیست ؟ و شما هرگز این فرصت را به من نمی دهید .شما مدام مثل مگس وزوز می کنید و سعی می کنید خودتان را با توهمات ذهنیتان سرگرم کنید و به دنبال حیات مزحک انسان و موجود زنده در کرات دیگرسرگرم کنید و آن را اسطوره ی حل کننده ی مسائل لاینحل و رویاهای خفتنتان می پندارید.

 و من باز هم در عدم فرو می روم و این میل باز هم به سراغ من می آید و این بار در آن فرو می روم و مرا به عنوان یک دیوانه به زنجیر میکشند و افسرده ای تنها و احمق می پندارند که ارزش لذت های زندگی را نمی داند و مرا به دار افکار پوچتان می کشید و من در عدم محو می شوم و جریان تجزیه ی جسمم را به تدریج تسلیم باکتری های ذهنم می کنم و کاملاً محو می شوم.و از من همین باقی می ماند نمادی برای سپری اوقات تکراری ذهن شما :یک سنگ در متروکه ای از گورهای ناشناس زیر فشار بی دریغ غروب ها و آفتاب تابستان ها و عطر مزخرف گلاب جمعه شب ها ی دلتنگی های رضایت بخش شما و کلمات لهیده ای از تاثیر حضوری که در گذاشته داشته ام . من در عدم خویش فرو رفته ام و به جریانی که می پنداشتم تنها راه امتحان نشده ی ممکن است پیوسته ام و از قدرت تفکر در زیستنگاه بشریت ساقط شده ام  و شما هر جمعه بر این نیاز خود به حضور من اشک می ریزید و به هیچ چیز پی نمی برید و حیات در  بینتان همچنان ادامه می یابد. باز هم حس می کنید که به یکدیگر علاقه مند شدید ،باز هم با هم می آمیزید ،باز هم درد تولد و سختی رشد یک انسان تازه را تحمل میکنید و باز هم غرایزتان بر شما حاکم می مانند و شما همواره تنها مترسک وار زیستن را بر می گزینید...  و هرگز این نیاز در بینتان دیده نمی شود که سکوت کنید و دست از وزوز کردن بردارید تا به تنهایی و یا تنها نبودن خودن مهر تصدیقی زده باشید و پیش ار اینکه متولد شوید مرده زیستن را بر می گزینید...                        

   من نیستم ...و تو نیز روزی نخواهی بود ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 3:37  توسط برهود