تصور من از تو هیچ ربطی به تصور تو از من نداره. ما بنده ی یک تصور نیستیم و تو هرگز متوجه بی علاقگی ها نیستی و ابراز بی علاقگی من به تو هرگز ملامت بار نیست. این بخشی از انسانیت منه و شاید تمام انسانیت من برای بیان همین مطلب به کار گرفته شده...
منطق مانند محور دایره ای است که حس عدم با رکاب زدن در محیط آن می خواهد از مرکز بی منطقی جهان فاصله بگیرد و این امر هرگز ممکن نیست و این حرکت یکنواخت و بی نفوذ و گریز علت اصلی جنون و آشفتگی است که از آن صحبت کرده ام و بدان دچار شده ام . من بر خلاف هم زیستانم سعی میکنم چشمانم را باز کنم تا گردش چرخ و فلک تهوع آور زمانه مرا به آنچه اسمش را عدم خویش می نامم، برساند.
انسان بودن یک هیجان با شکوه است
که هر لحظه بر شکوهش افزوده می گردد
شکوهی که شدتش را از همان تلخی انسان نبودن وجود گرفته...
و انسانیت به تنهایی معنایش را از دست خواهد داد...
انسانیت به تنهایی برای انسان به کمال مطلق خودش می رسد .باور کن حتی اگر در آن لحظه تو در پست ترین حالت وجودی تعریف شده سیر کنی.
باور کن که باز هم در آن لحظه در کمال انسانیت به سر می بری...چون تنها هستی ...یک...یک انسان... ابعاد انسانیت زمانی تعریف می شوند که انسان محور دایره ی تعریف فرض شود.
خوب پس یک انسان به این معنا وجود می بخشد...و تکثیر انسان به دو یا سه یا بی نهایت انسان مادام محور دایره ی تعریف را وسعت می بخشد
به نظر هیچ دلیلی وجود نداره که کثیف ترین اعمال برای یک انسان همان انسانیت او نباشند .بطور مثال من تنها هستم ،من ترجیح می دهم امروز بعد از ظهر با احمقانه ترین لباسی که به ذهنم می رسد که در واقع از هیچ تار و پودی تشکیل نشده بیرون بروم...بیرون!...و نیز در این بین دوست دارم که وسط یک خیابان بزرگ بنشینم و به در و دیوار فحش بدهم و نیز در این بین مدام آب دهانم را بیرون پرت کنم و باز آن ها را قورت بدهم ...
چه کسی می تواند ادعا کند که این بر خلاف انسانیت است؟ من تنها هستم ، من اراده ی انجام هر کاری را که در ارتباط با هستی ام است دارم، و من تصمیم می گیرم که در کوهی از کثافت شبها به خواب بروم و ترجیح می دهم از شدت انگل بمیرم...باز هم من تمام اراده و تصمیم ممکن هستم و قطعاً هر تصمیمی بگیرم درست است...چون به همان علت که خودم علت زیستنم را برمی گزینم به همان علت هم قادر به انتخاب عدم خود هستم نبودن من همانند بودنم برای هیچ وجودی ضرر نخواهد داشت...
حالا من تنها نیستم این بار من و تو با هم هستیم ... آدم و حوا پله ی بعدی تعریف دنیای قابل اندازه گیری از انسانیت با محوری از یک ارزن بزرگ تر هستند به نسبتی که تعداد بالاتر میرود مفاهیم گسترده تر خواهند شدلااقل در ابتدای امر این طور به نظر می رسد.
این بار چگونه می توانیم دایره ی تعریف عملکردهای انسانی مان را لمس کنیم؟ خوب این بار وجو تو احساس خاصی در من بر می انگیزد. من در ابتدای امر به تو علاقه مند هستم چون برایم این امر مسلم است که تنها نیستم ویژگی ها و غرایزم این را بر می گزینند که عکس العمل ها و علایق تو را نیز مد نظر داشته باشم، تو هم تنها نیستی و به موجودیت من کنجکاوی اما کداممان آزاد تریم در این بین ؟ من و تو در تنها مرتبه ی مکن هستیم در حالیکه من و جنسیتم و تو و جنسیتت هر دو تنها تضاد ممکن می توانند باشند.خوب من قادرم به تو بی اعتنا باشم من قادرم ساعاتم را همچنان بین خودم و تنهایی خودم قسمت کنم و به عبور زمان از نگاه کنجکاو تو امیدوار باشم و باز هم تو نیز. اما اینکه انتخاب تو در این جهان دو سویه چه خواهد بود مسلماً در توان هیچ کدامان نیست.تو هنوز هم وجود داری با این تفاوت که من از تصور خویش برای بی وجودی تو استفاده کرده ام و این بخشی از عملکرد من در زیستن متقابلم با تو محسوب خواهد شد.حالا من از این جریان به نحو دیگری استفاده می کنم و سعی می کنم به تو نزدیک بشوم ولی من همچنان شب ها یم را در هر نوعی که بخواهم می گذرانم و روزها را به هر طریقی که مایلم سپری می کنم با این تفاوت که علت زیستنم را مشکوک به وجود تو می دانم .پس کمتر دست به کثافت کاری می زنم و کمتر به اندیشه های مرگ آور می پردازم ، چون اکنون تو هم بخشی از سرگرمی های ذهنی من شده ای، تو و رفتارهایت...تا به حال ما تنها دو نفر بودیم و من به دلیل کنجکاوی هایم از این تحولات وجودی تو و حضورت در کنار خودم شرایط را به گونه ای دیگر برگزیدم .در واقع من به انسانیت هرگز نیاندیشیدم حتی از همان ابتدا که خودم در تنهائی به سر می بردم.من تنها تمایلات تازه ای را حس کرده ام واین بدان علت بوده که تو هم حضور مرا پذیرفته ای و ما هردو همدیگر را حس می کنیم اما من هرگز از تو نمی خواهم که به خواست من عمل کنی بلکه تو را متوجه خواسته ی خودم می کنم .من قادرم هر زمان که بحواهم دست از تو بردارم و قاردم هر کاری که مایلم انجام بدهم و این موضوع ارتباط اندکی با علاقه مندیمان به یکدیگر خواهد داشت و همین امر باعث می شود که من کم کم علاقه مندیم را نسبت به تو از دست بدهم ،چون هرگز امر تازه ای را که به دنبالش می گشتم در تو نمی یابم و غرایزم این امر را مدام به تعویق می اندازند و تو هم به این مطلب واقف می شوی ، پس از من فاصله می گیری و این دفعه هر دو آزادانه تر یا شاید بی تفاوت به حضور یکدیگر ادامه می دهیم .
من باز هم عدم را بر می گزینم و تو نیز به عدم خواهی رسید چه ارادی و چه زمانی ...
پس ما به جمعیت بیشتری برای باقی ماندن نیاز مندیم ،اینطوری بیشتر زنده می مانیم ،بیشتر به یکدیگر می پردازیم و کمتر صورت مسئله ی انسان به موجودیتش گره می خورد ،همچنان که حضور تو سر گرمی های تازه ی ذهن مرا چیدند و رسیدن به عدم را در من به تعویق انداختند ،این بار هم افراد دیگر به من همین احساس را می بخشند و ما بیشتر به هم می پردازیم و مادامی که انسان ها متولد می شوند و به جمعیت اطرافمان افزوده می شود بر تعداد این دل مشغولی ها و سر گرمی های به ظاهر تازه افزوده می شود .تا اینکه متوجه می شوم این رشد جمعیت یک جریان طبیعی است و آدم ها هر روز بدون هیچ تاثیری افزوده می شوند .همه چیز در تولد و مرگ افراد ماهیت خویش را گم کرده و این تنها تفریح ممکن برای زیستن من است که چیده شده .تلاش من برای شناخت تو و جلب توجه تو به خودم و دوستیمان این بار به هزارن انسان کشیده می شود و من مدام در این تصور هستم که دیگران در پی چه چیزی هستند و تصور دقیقشان چیست و دقیقاً در حال تامل بر چه ماهیتی هستند ،در حالیکه آنها هیچ تصور متفاوتی ندارند و حتی قدرت خارق العاده ای .آنها عین خود من از حقیقت هیچ چیز نمی دانند ، آنها عین من در پی غرایزشان به خواب میروند ، توانایی شان در بیان آنچه که نمی دانند درست مثل من صفر صفر است .در واقع انتظار من از آن ها همان حیات بی علت و بیهوده ی در خوابیست که من در تردد حضور آنها گم کردم و به توهم رساندم.
باز هم من خسته میشوم و باز هم نگران و مضطرب می شوم .باز هم به بیهودگی علاقه ام نسبت به تو و این بار فراتر از آن نسبت به افراد مرسوم تری مثل مادر و پدر و انسان های اطرافم می رسم .از درگیریها ی شما برای بقایتان و از تلاش بیهودتان برای فراتر رفتن از نا مفهوم های اطرافتان را که همچون خود من هنوز علت دقیقی برای حضورشان نیست خسته می شوم و این امور حتی بیشتر از هر چیزی بر تهوع من می افزاید چون نمی توانم از شما در خواست سکوت کنم . تمام تلاشم را می کنم تا به قدرتی برسم که بلند داد بزنم و به همه تان بگویم یک لحظه خفه شید ،می خوام ببینم صدای دیگری هم هست ؟ می خوام بدونم به جز شما سرگر می دیگری هم برای هوشمند بودن من خلق شده ، می خواهم بدانم به جز شما حرف دیگری نیست ؟ و شما هرگز این فرصت را به من نمی دهید .شما مدام مثل مگس وزوز می کنید و سعی می کنید خودتان را با توهمات ذهنیتان سرگرم کنید و به دنبال حیات مزحک انسان و موجود زنده در کرات دیگرسرگرم کنید و آن را اسطوره ی حل کننده ی مسائل لاینحل و رویاهای خفتنتان می پندارید.
و من باز هم در عدم فرو می روم و این میل باز هم به سراغ من می آید و این بار در آن فرو می روم و مرا به عنوان یک دیوانه به زنجیر میکشند و افسرده ای تنها و احمق می پندارند که ارزش لذت های زندگی را نمی داند و مرا به دار افکار پوچتان می کشید و من در عدم محو می شوم و جریان تجزیه ی جسمم را به تدریج تسلیم باکتری های ذهنم می کنم و کاملاً محو می شوم.و از من همین باقی می ماند نمادی برای سپری اوقات تکراری ذهن شما :یک سنگ در متروکه ای از گورهای ناشناس زیر فشار بی دریغ غروب ها و آفتاب تابستان ها و عطر مزخرف گلاب جمعه شب ها ی دلتنگی های رضایت بخش شما و کلمات لهیده ای از تاثیر حضوری که در گذاشته داشته ام . من در عدم خویش فرو رفته ام و به جریانی که می پنداشتم تنها راه امتحان نشده ی ممکن است پیوسته ام و از قدرت تفکر در زیستنگاه بشریت ساقط شده ام و شما هر جمعه بر این نیاز خود به حضور من اشک می ریزید و به هیچ چیز پی نمی برید و حیات در بینتان همچنان ادامه می یابد. باز هم حس می کنید که به یکدیگر علاقه مند شدید ،باز هم با هم می آمیزید ،باز هم درد تولد و سختی رشد یک انسان تازه را تحمل میکنید و باز هم غرایزتان بر شما حاکم می مانند و شما همواره تنها مترسک وار زیستن را بر می گزینید... و هرگز این نیاز در بینتان دیده نمی شود که سکوت کنید و دست از وزوز کردن بردارید تا به تنهایی و یا تنها نبودن خودن مهر تصدیقی زده باشید و پیش ار اینکه متولد شوید مرده زیستن را بر می گزینید...
من نیستم ...و تو نیز روزی نخواهی بود ...