تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

اندیشه ات جایی رود وانگه تو را آنجا کشد...

      ...من میرم،برای مدتی...برای مدتی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 9:9  توسط برهود 

تفکرات یخ کرده و بی قید برای دوری از فساد در گرما...

...حالم داره بهم می خوره از هرکس که سعی می کنه به نحوی دیدگاه نازنین خودشو  تحمیل کنه و جامعه همچنان به سمت تحمیل گرایی می دود...در واقع همه الان می خوان نشون بدن که همه ابعاد رو می بینن در حالی که مغزشون از بیان حقیقت قاصره...

نمیدونم شاید فکر می کنن تصوری غیر تصور خودشون محال ...و برای من صحبت از افکارم سخت تر از آن شده که  بتوانم جلوی این براز نظرهای دوستانه! رو بگیرم...در واقع دیگه هیچ کاری به عقاید ناب زاییده شده دوستان ندارم الان تصمیم گرفتم زندگی کنم. تنها و آرام ...

و به نظر تنش های این جریان تهوعی فرو ننشسته...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 7:12  توسط برهود 

پست مدرنیسم و عش انسان به انسان...

 

بعد از دو  سه هفته تهوع شدید تصمیم گرفتم از عشق در دنیای پست مدرنیسم بگم.

گونه ای از گونه های عشق افلاطونی انسان به انسان که معتقدم تهولات پست مدرنیسمی به اون جایگاه خاصی دادند و شاید بشه آن را به عنوان عشقی مجازی معرفی کرد .عشقی که ویژگی های افکار پست مدرنیته را به خود می گیرد و در فرد رشد می کند.

  و شاید به این دلیل به آن عنوان عشق مجازی اتلاق می شود که به نوعی یک طرفه و در موارد خاصی به صورت دو طرفه در دنیای مجاز شبکه ی اینترنتی متولد می شود و به بلوغ می رسد و حیات مجهول مدت خویش را در کنار رشد تفکر آدمی از معشوقه ای مفروض دنبال می کند .

در چنین تفکری شخص به یقین نمی داند چه می گوید  ولی هر آنچه که در او انتظار می رود مفاهیمی بر آمده از ذهن و تفکر خالص هستند که احساس را به خود جلب نموده و دنیای پیچیده تری را برایش رقم می زنند .البته اینچنین افکاری با حفظ تمام مفاهیم عظمت وار عشق نتایجی کاملاً پیش بینی نشده از تکامل انسان را در پی خواهند داشت که شاید در نهایت امر همخوابگی یکی از معدود ترین آنها باشد...

 البته عشق پست مدرنیته و باز نه هوس ها و رو یاهای تکامل یافته ی بشر امروز، جایگاه بسیار حساسی در ذهن عده ی ویژه و انگشت شماری از متفکران عالم به خود اختصاص داده.

فعلا همین...

 

پی نوشت :همش عقیده یشخصیه و تاکید می کنم به هیچ منبعی مرتبط نیست و هر نتیجه ای می خواید بگیرید بهتره از همین چند خط بگیرید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:43  توسط برهود 

تهوع...

 

...و برای سومین بار به من ثابت شد که برای این جهان غرق در کثافت روزنه های خیال امیدوارانه ی من سنگین تر از آنند که کسی بتواند آنها را تجسم نماید و این تنها خودم هستم که در لبخند جنون خویش زنده خواهم مرد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:5  توسط برهود 

یارم چو قدح به دست گیرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:27  توسط برهود 

جنون یا حل شدن در اسید خنثی شده ی حقیقت...

 

منشا آشفتگی انسان از چیست؟

تامل در خویش یا تامل در مخاطب خویش...؟قطعاً آشفتگی از تامل نمودن آغاز می شود و اینکه سر فصل این تامل را چه عنوانی بر دوش میکشد به شدت آشفتگی وابسته نبوده و نیست بلکه تقاضای شخص در حال اندیشه و دیدگاهش نسبت به مسئله است که این میزان را بیان می کند و نیز از شدت آشفتگی شاید بتوان بر قدرت رسوخ فکر متهاجم بر ذهن شوریده پی برد و باز هم سوال بی پاسخ می ماند که منشا آشفتگی در چیست؟

شاید بتوان از لحظات اندک اندک نشست آرامش در بازگشتی ذهنی به سیر مسئله ی آشفتگی پی برد اما همه چیز بر خویشتن سنگینی خواهد نمود و جرات مداخله در آن بس دشوار می نماید .

اینکه انسان در ابتدای اندیشیدنش پا به چه دنیایی می گذارد و در این بین در چه گردابه ای فرو می رود و در نهایت از کدام محفل فکری سر در می آورد نیز خود متاثر از شدت آشفتگی و میل شخص به درک این شدت و میزان تحمل اوست.والبته به ظاهر شروع این جریان دخالتی در میزان آن ندارد و تنها دربرگیرنده ی هدف شخص متامل است .به نوعی این برداشت ذهنیست که شخص را به گردابه می کشاند و سرگردانش می کند.ودر واقع برداشت ذهنی افراد همان پله ی اول این جریان تاملیست .

ذهن مدام می دود و ابهام را به دوش می کشد تا تبدیل به بهمنی می شود که هدفش تخریب یک آرامش کودکانه و بی هویت است و همه چیز تحت چند ثانیه سیر تهاجمی شدیدی به خود می گیرد که شخص را به پاسخ اندیشه ی پیچیده شده اش نزدیک می نماید ...و در حالیکه از آن می ترسد سر فصل کتاب را عوض می کند ...اینچنین آرامشی هم البته بسیار مفت تر از قبل می تواند هویدا شود.

 

جنون تعبیر خاصی از اندیشیدن افراد است که در آن ها آشفتگی در مرزی خاص هویت خود را به ذهن مسخر نمایان می کند.و عکس العل فرد در این بیان و پرده نمایی دیوانه وار ، دیوانگی و اضطراب خاصی را به همراه خواهد داشت که به بعد وجودی عامل مورد تامل و هدف اندیشمند گره خورده و  به ظاهر چنین به نظر می رسد که شخص از انسانیتی غیر معمول برخوردار گشته ، در حالیکه این طناب دار همواره به نوعی نجات بخش فرد خواهد بود.

و اینچنین است که منشا آشفتگی نزدیک شدن پله پله ی احساس در فکر به حقیقتیست که شخص هم به نوعی طالب آن است. و در نهایت رفتار با این حقیقت  به گونه ای جاری شدن در این حقیقت جنون آمیز خواهد بود.

و از آنجا که نوع بشر در زندگی اش مدام قلاب تامل خود را به گوشه ای می آویخته این امید همواره برایش می تواند زنده باشد که در برخوردی خاص ، به ذره ای و شاید به تمام این احساس دست یابد و به عبارتی استعداد جنون در تمامی نوع بشر زنده است و این ترس از آن است که پیوستن و تبدیل شدن به آن را به تاخیر می اندازد.

 

پی نوشت:توصیه می کنم برای مطالعه ی این متن با توجه به عنوانش، یک باز نگری چند دقیقه ای روی الفبای ذهنیتون داشته باشین البته اگه قادر به پذیرش بعد گفتاری متفاوتی از آشفتگی هستید .چه بسا که منظور به هیچ وجه آشفتگیهای افراد عامه و جماعت مجانین کوچه و بازار که البته این روزها تغریباً همه را شامل شده نیست.و دیگه اینکه نمادهای ذهنی که برای این متن بکار بردم کاملاً شخصیه و فکر نمیکنم تلاش به فهمیدنش نتیجه ای بده شاید چون موفق به بیان کامل مطلب نشدم تا شما رو متوجه مفهوم اصلی کرده باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:19  توسط برهود 

کنکــور و سیاست=بازیــگر و بدل اش

میل ندارم...

نمیشه حرف زد ...درست زمانی که خیلی حرف برای گفتن داری گلوت قفل می کنه...چون بیچاره می خواد همه رو باهم بگه و به خاطر عجز خودش بی اعتنا سکوت می کنه

شاید از فردا شب باز بشه...

 

و البته این بخش واضح و شاید معمولی از پیامدهاشه.احتمالاً از فردا عده ی زیادی دچار احساسات دردمندانه تری هم خواهند شد...

احساس بی هویتی ...احساس ناچیزی ... احساس میل به آرامش ...دوری از دغدغه و آشفتگی ... احساس موفقیت... احساس غرور... انزوا...فرو رفتن در امیال کودکانه...کناره گیری از جامعه ی بی صاحب امروز...اونم درست زمانی که هوس کرده بودی تو اجتماع پرسه بزنی...و هزارن احساس دیگر که هم اکنون هم بر آن مبتلا گشتند...

همش همینه ...باور کنید کنکور همش همینه سیاستی که زیرکان عالم ایران در آن غوطه ورت کردند و تو پی خواهی برد... بسیار زود....

 

 من دارم نیمه ای از لیوان که قابل ندیدن هست رو هم می بینم،تقریباً یه 3 _2 در صدی هستن ،جماعت متنفر مملکت رو دارم می گم...و باز دارم نگاهی به قطراتی که دیدنشون به خاطر خودمه هم می اندازم ...

همین چند هزارم درصد هم برایم کافیست ...کافیست که از سکوت در آیم و چه غوغایی خواهد شد می دانم که تو هم توان دیدنش را داری و از انزوا بیرون خواهی جست و مرا همراهی خواهی نمود... 

 

اصلاً وقتی حالم داره بهم می خوره نمی تونم حرف بزنم ... بالاخره باید غذای فاسدی رو که  هفت هشت ماهه قورت داده شده بالا آورد... باید زودتر بهم بخوره تا بهتر بشم ... و امشب تا آخر شب بهم خواهد خورد ...

فردا...فردا از همان سمتی که شب به آن خوابیدیم بر خواهیم خاست...

 

پی نوشت:شاید هم بد نباشه یک سال از محیط های آموزشی و کلاس ها و غیره فاصله گرفت...و همینطور دانشگاهی که شاید در پیش باشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:12  توسط برهود