مضحک است می دانم...
نشسته ای و از آن ارتفاع به زمزمه های اندوهبار ما در این پستی و محدودیت می خندی. آری بخند حق داری ،تنها تویی که خندیدن را از عمق یافته ای و ما از احساسی که داریم تنها به ریشه های گریستن چنگ زده ایم و بس و حالیکه همه اش در حریم خنده می گنجد و ما این توان را نداریم که بدان دست یابیم .آری باید خندید و نه تنها خندید ،بلکه باید قه قهه زد بر این آشفتگی که دیوانه وار به خندیدنت وا می دارد.
"بر بساطی که بساطی نیست"
و از اینجا تا تو هنوز خالیست و شاید این عمیق ترین احساسیست که ذهنم بدان مبتلاست.اینکه از اینجا تا تو هنوز خالیه...
زندگی برایت می تابد ،درختان در برابرت تسلیم افتادن اند باد با سرخی می وزد و زمین در مستی رقص توست که می چرخد ...و هنوز موریانه ها در حسرت تو خود را می جوند و هزاران لعنت دیگر بر این همه محبت و زیبایی می بارد که بدتر از موریانه هاست که خود را می جوند و تو را .
و در این بین یک احساس مانده است، که بر این همه باید خندید فقط ، آری باید خندید.
"وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما ..."
و تو دانستی که چرا تشویش آمد و فریاد برآورد
نفس کش،نفسی عمیق و احساس گونه
آرام و بی دغدغه
و ببا ر بر آن احساس سرد که بارید بر تو
و بدان که تو را هرگز جبری نیست جز گیسوی عشقش که در تاب توست و پیچشت را می بلعد.
پی نوشت:-این پی نوشت یک پی نوشته همین-نوعی عکس العمل های ارتباطی جالب وجود داره بین زبان بیگانه با ادراک و هم خانه با احساس برخی خوانندگان و نویسندگان،که تاثیرش را بر طرز خواندن نوشته می گذارد نه بر طرز نوشتن آن و شگفتا که تاثیرات مهلکی هم دارد که رسواست.فی المثل همین حس نیاز به همدردی که از متن می کشند بیرون و برایت پست می کنند.واینکه از کدام قسمت نوشته چنین حسی را دریافت می کنند الله و علم... و چه می توان گفت ، که در نهایت این تبادل احساس خنده ای می ماند از این همه لطف همدردی دردسازان...
