تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

مضحک است می دانم...

 

نشسته ای و از آن ارتفاع به زمزمه های اندوهبار ما در این پستی و محدودیت می خندی. آری بخند حق داری ،تنها تویی که خندیدن را از عمق یافته ای و ما از احساسی که داریم تنها به ریشه های گریستن چنگ زده ایم و بس و حالیکه همه اش در حریم خنده می گنجد و ما این توان را نداریم که بدان دست یابیم .آری باید خندید و نه تنها خندید ،بلکه باید قه قهه زد بر این آشفتگی که دیوانه وار به خندیدنت وا می دارد.                                    

 "بر بساطی که بساطی نیست"

و از اینجا تا تو هنوز خالیست و شاید این عمیق ترین احساسیست که ذهنم بدان مبتلاست.اینکه از اینجا تا تو هنوز خالیه...

زندگی برایت می تابد ،درختان در برابرت تسلیم افتادن اند باد با سرخی می وزد و زمین در مستی رقص توست که می چرخد ...و هنوز موریانه ها در حسرت تو خود را می جوند و هزاران لعنت دیگر بر این همه محبت و زیبایی می بارد که بدتر از موریانه هاست که خود را می جوند و تو را .

و در این بین یک احساس مانده است، که بر این همه باید خندید فقط ، آری باید خندید.

 "وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم      که در طریقت ما ..."

 

و تو دانستی که چرا تشویش آمد و فریاد برآورد

نفس کش،نفسی عمیق و احساس گونه

آرام و بی دغدغه

و ببا ر بر آن احساس سرد که بارید بر تو

و بدان که تو را هرگز جبری نیست جز گیسوی عشقش که در تاب توست و پیچشت را می بلعد.

 

پی نوشت:-این پی نوشت یک پی نوشته همین-نوعی عکس العمل های ارتباطی جالب وجود داره بین زبان بیگانه با ادراک و هم خانه با احساس برخی خوانندگان و نویسندگان،که تاثیرش را بر طرز خواندن نوشته می گذارد نه بر طرز نوشتن آن و شگفتا که تاثیرات مهلکی هم دارد که رسواست.فی المثل همین حس نیاز به همدردی که از متن می کشند بیرون و برایت پست می کنند.واینکه از کدام قسمت نوشته چنین حسی را دریافت می کنند الله و علم... و چه می توان گفت ، که در نهایت این تبادل احساس خنده ای می ماند از این همه لطف همدردی دردسازان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:50  توسط برهود 

آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم...

"هلا، یک... دو... سه ...دیگر بار

 هلا، یک، دو، سه،دیگر بار

          .......

لبش را با زبان تر کرد(و ما نیز آنچنان کردیم)

و ساکت ماند...

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری،ما خروشیدیم:

((بخوان)) او همچنان خاموش...

 

و او همچنان خاموش... " مهدی اخوان ثالث

 

 

 مرا اندکی آرام خواهد زیستن

و سکوتیست که جهان در ذهنم پاشیده است

 نمیدانم که کجا خواهم رفت

و نمیدانم که چرا خاموش تر نمیشوم، آری

آری که بس است این آفرینش بی آبرو و عاجزانه ی بشر

که نمیدانم چه سود و صبری از آن کشم نیک تر بود

در این ما که نمیدانم به چه سبز شد درون خستگی هایم، خونیست

خونیست برای مکیدن آنان که در مسیر شب تشنه تر میشوند

و تشنگی آنان هر لحظه مرا جان کاه تر

و پنداریست که از این تحلیل رفتن خود روح میگیرم

و نمیدانم که چرا خاموش تر نمیشوم، آری

از سکوتم بر خویشم وحشتی جاریست که در آن هرگز آرامیدن نشاید

و من این وحشت را خواهم سترد

که بشر بر نهاد صدایی است که از آن برمی خیزد

وتو را در خنده ی مستانه ی عشق شریک خواهم ساخت

و اکنون گوش سپرده ام به آوازی که تو چندی بعد خواهی شنید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 7:45  توسط برهود 

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک ...

می دانی ؟    این پرسشی است که بارها از تو خواهند پرسید،همچنان که می پرسند...می پرسند که می دانی یا نمی دانی؟

و این پرسش نیاز به هیچ امتداد و تفسیری نخواهد داشت، چون تو هرگز معنایش را نخواهی فهمید ، چون هیچ چیز نمی دانی که بر آن گریزی بزنی و از آن الهامی هرچند کوچک بگیری.                            و تو خواهی گفت که میدانی...!

از من هم این سوال را بسیار می کند با این تفاوت که من می دانم که هیچ نمیدانم...

اشک می آید....می دانی!....وقطعاً می بینی!...به پائین گونه هایمان نخواهد رسید ، چون خشک تر از آن است که جاری شود . می آید تا حلقه ی چشم را در این نور ضعیف به درخشش برساند.

     "و این منم

      زنی تنها ، در آستانه ی فصلی سرد

      در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

      و یاُس ساده و غمناک آسمان

      و ناتوانی این دستهای سیمانی..." فروغ فرخ زاد

 

باید سکوت کرد ،زیرا که در انتهای گفتارمان پیام تلخی پنهان است که از ارزش گفتن فاقد است.وباید سکوت کرد زیرا که صبر را زیباتر از سخن می دانند  ،در آن لحظه که سخن ناشکیبا و جسور باشد و بی پرده ای از اعماق و در نوعی از یک اسراف بی سرانجام، زندگی پوش.

یک سوال: اگر صبر نیاید این چیست که از گریختنش میترسیم؟ویا به وجودش محتاجیم...   

و یک سوال دیگر : ما از چه کسی میپرسیم...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:4  توسط برهود 

مردنقال از صدایش زجّه میبارید،و نگاهش مثل خنجر بود...

چشمانم را می بندم تا از این دیر فاصله بگیرم

و مدام مفاهیم وحشت زده بر در ذهنم میکوبند!

و به اصرار می خواهند پوست از تنشان بکنم

و تماشای عریانی آنها مرا به سکوت سرد بی خوابی می کشاند

و چاقو بدست را کجا توان بی اعتنایی و گریز  از این میل طاقت فرسای سوز آور...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط برهود