تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

من در تو گریزان شدم از فتنه ی خویش ...

تعقل دادی بهمان و ازمان ادراک طلب نمودی و ما به دیوانگی کشیده شدیم. 

در حیرتم که چطور معقولانه و سخت منطق دیوانه می شویم و چه آزادانه بی اراده و مست .قدرت انتخاب را بدهی بهتر است یا بگیری ؟ کدام لطف است؟ 

میتوانیم ساعت ها به خورشید بنگریم و ازاو آرامش بگیریم نیازی نداریم تمام عمرمان به آرامش فکر کنیم یا به شادی یا به موفقیت...چیزی که در تمام عمر می تواند ذهن به ظاهر وسیع و دل کوچکمان را راضی و خرسند نگاه دارد تحلیلی است که در هر ثانیه پیش روی ادراکهایمان از زیستن و زنده بودن داریم.

 

 پی نوشت :من به همه میگم نیازی نیست برام آرزوی شادی بکنن،چون واقعاً نیازی نیست.اصلاًچرا این وقتو نمیذارین برای خودتون دعا کنین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 13:31  توسط برهود 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان...

به قول زنده یاد حسین پناهی :چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...

 

زندگی سرشار است سر شار از میل به دیدن و شنیدن و سرشار از یافتن آنان که در اندیشه می پروراند وچه کسی می خواهد بداند دور از فکر او جهان چه پرورانده؟ 

 از جبهه هایی که در آن انسان کوهی از احساسش را به کمین میگیرد بیزارم.مرزهاییست بین انسانها که غرق در اندیشه نشکستن بالا میرود تا به اوجی از نابودی بکشاندشان. 

  و بشر همچنان به موازات بشر در حرکت است...  

من نمیخندم به سقفی که از باران میچکد زیرا که در آن قطرات باران است که نور ضعیف اتاق میدرخشد .و نمی گریزم از کودکانی که مرا همبازی خویش می خوانند زیرا که همیشه آناند که بی مقدمه مرا به لذت بازی خواسته اند.و نمی ترسم از احساس خفته ی عابرانی که شانه هایم را پس میمیزنند و میگذرند.                       

 

می دانید در گلستانه چه بوی علفی می آید ؟ مبادا که گوسفندان را  ببریدآنجا ،که دیگر هیچ از علف و بوی علف نمی ماند.  

     

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:49  توسط برهود 

جز باور عشق او ما غیر و نپردازیم...

ما چند نفر است؟        رندان را میگویم،این ما چند نفر است؟...                                             ساقی در کنارم نشسته ومادام بر من می مینوشد...و من از عشق سرشارم..."و چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار "

رندان در سراب می آیند از آن دست که میبینمشان و دستم به ایشان نمیرسد.و این سرابیست که با همه سراب های عالم فرق دارد زیرا که شب ها هم میتوان آن را دید...                                      نی ها همه ترکیده اند و در شن فرو رفتند زیرا که سخنانم را در گوش ها تفسیری نیست که باید و نواهایم را هرکس به همان گونه ای میشنود که غارغار کلاغ ها را به هنگام استراحت درظهر پائیز...و در این بیابان عشق را به وحشت میتوان خرید برای آنانکه به رندان همچون شبهی می نگرند که درکابوس تردید خفته اند .

و ساقی میداند که ما به چه تنهائیم با هم...که ما به چه تنهائیم با هم ..که مابه چه تنهائیم با هم .. و این هیچ هم در بین ایشان غرق است که از آن دست که شما می پندارید هرگز تنها نیست و ساقی در همه حال بر او لبخند می زند ...و چه مستم هر روز...

و من هنوز اطمینان دارم،که رندان مثل سایرین کلمات را آنگونه که میپندارند نمیشنوند بلکه آنگونه که میشنوند میپندارند وبه همین علت است که هنوز به سکوت کامل ننشستم.ولی نمیدانم آنانکه رندانه سخن گفتن را دوست دارند چرا اینگونه راه تفسیر را به خویش بسته اند و شنیده ها را از حافظه      می جویند نه از گوش های دلشان و از نقطه که میبینند...

اگر در گفته ام تردید دارید آنچه را که می پندارید بگوئید...و خواهم گفت... و گره از تردید ها باز خواهد گشت. اما آن هنگام که به آنچه که میشنوید یقین دارید که درست میشنوید ، پس دیگر نیازی نیست بگوئید که دست نوشته های مرا بر شما چه پنداریست زیرا که هرگز نتوانستم از هیچ بتی سازم قابل توصیفاتتان. پس بنویسید که طبق هایی را که بر سر میبرید چه نهفته دارند؟ زیرا که در این صورت تنها من خواهم بود که بار گناه غفلت احتمالی برداشتهایم از سخنان شما را به دوش خواهم کشید و از این تجارت کلمات آسیب و ضرری به شما نخواهید رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 14:8  توسط برهود