تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

گم شدن چون سایه اندر آفتاب...

 

در این بیابان هیچ نی ای نیست که سودایمان را در آن بدمیم. نی ها همه ترکیده اند و شن ها را در خود پوشیده اند و کاش نیزاری هم بود که هرگز نمی خشکید و ترک بر نمیداشت،تا ما در آن سودایی را که مدتهاست در دل داریم بنوازیم. رندان از دور می آیند در سراب هایی که به ظاهر در شب بر آن ها همراهی نیست و نغمه ای جز هوهوی باد در تپش دشت گوش هایمان را از تنهایی نمی رهاند.  ورندان از دور می آیند ،در سراب هایی که به ظاهر در شب بر آن ها همراهی نیست... این پهنه که در آن مور هم لانه نکرده و بادی به ندرت می وزد از سکوت من هم آرام تر و ساکت تر است و عشق را به وحشت می توان خرید... و رندان از دور می آیند در سراب هایی که به ظاهر در شب بر آنها همراهی نیست...ولی...ولی در این دنیای خالی های قریب شب ها سراب های مستانه ای از رندان را می توان دید که هرگز تنهایت نمیگزارند...آری میتوان دید...    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:45  توسط برهود 

خرم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست...

یکی از استادان تنبور از فرط مستی پرواز کرد ...یا شاید هم  می تمام کرده بود...کسی چه میداند؟      

 

پی نوشت:وصال استاد امیر حیاتی را به ایشان شاد باش باید گفت.امضا:دولت رندان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:58  توسط برهود 

ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو....

داشتم این جمله رو که بزرگی گفت: راست باز و پاک باز و امیر باش ...،راست باز و پاک باز و امیر باش ...راست بازو..... تکرار میکردم و تصویر امیران ممالک رو مرور میکردم که کودکی بر ذهنم شورید و پرسید:رسم صداقت چیست؟                                                                                            گفتم  اکنون از صداقت شاید تنها این مانده باشد که ...............میبویم...و راه میروم...و میشنوم...ومیبینم......................وسکوت میکنم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:42  توسط برهود 

تواز دریا جدایی و عجبی که این دریا ز تو یکدم جدا نیست...

 

فکر میکنید بهترین عدسی و حقیق ترین چشم بینای جهان مقیا سها را چگونه تفسیر میکند ؟من هنوز نمیدانم که چه چیزی بزرگ است و چه چیزی کوچک!

 مگر نه این است که اگر طرف تحدب را عوض کنیم همه چیز عوض میشود..؟!ما چه را درک توانیم نمودن؟

 

امروز داشتم غذا گرم میکردم ،ولی هر کار میکردم دمای غذا از یه حدی بیشتر نمیشد ،میخواستم اینقدر داغش کنم که تا مدتی سرد نشه ،این بود که زیر گازو زیاد کردم ودر قابلمه رو بستم تا بوی سوختن غذا رو نفهمم...! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 16:56  توسط برهود 

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق...

 مدتیست که مسیر به شدت آفتابی شده و نورش چشمانم را می زندو نیز اجازه ی دیدن جلوی پایم را نمیدهد!

باید راه را هموار کرد نه برای آنانکه که میگذرند،بلکه برای آنها که به دنبال بوی تو دنباله ی زیبایت را گرفته اند.

رد میشوی،رد میشوی.......رد شو،رد شو .......پر بار،پر بار.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:16  توسط برهود 

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن...

می خواستم صبر کنم و با آغاز بهار سلام بگویم اما رندان را فصلی دور تر از این نیست که هر شب بهاری و هر صبح زمستانی و هر ظهر تابستانی و لا غیر پائیز گونه سر شود!

و بر شما نیز اگر چنین است ما را در جمع مستانتان که لب خشکیده و غرق در شرابند جامی سر دهید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 6:14  توسط برهود