تبليغاتX
فروهر یک رند

فروهر یک رند

می آیم ، می آیم ، می آیم ...

   

با گیسوهایم : ادامه ی بوهای زیر خاک

با چشمهام :  تجربه های غلیظ تاریکی                                 N  N   A Beautifulmind's Corridor

با بوته ها که چیده ام از آنسوی دیوار

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

 

                                          (( فروغ فرخ زاد )) 

           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:1  توسط برهود 

سرود بودنت در همان نواخت آخر ...همه خوشست ...

       

   من میروم ، با تنبورم

              

                                       و می نوازم ، روزهـــــایت خـوش ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 18:30  توسط برهود 

یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان بود ...

 

ملانکولیک بازی ها

گند کاری ها

و آشغال نویسی های هیچ کس

باعث نشد لبخند نازک بزند ، بدون اینکه هرگز پاره شود ...

همه چیز به صدای تنبوری که در گوش هایش پیچیده بود بر می گشت ؛ و نواهای استاد که هر روز جذاب تر می شد

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:56  توسط برهود 

به مجال بیاندیش...

     ... وبلاگ نویسی مثل غورت دادن استخوان شکسته ی پای یک سگ شده ...

            شايد هم بدتر

 

 برای مجال هایت که تازه متولد می شوند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:55  توسط برهود 

همه ، برای یک بار زندگی ...

 

همه چیز برای یکبار زندگی کافیست ، حتی معشوقه هایی که سوار بر باد از تو دور می شوند...

 

پی نوشت : دخترک محکوم بود که پیش از آنکه اجازه داشته باشد به پسرک علاقه مند باشد به همه اندیشه کند

                و به همین دلیل تصمیم گرفت پسرک را برای همیشه فراموش کند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 16:20  توسط برهود 

من خدا هستم ، دستور می دهم همین حالا ‌[همه یتان] را دار بزنند ...

 

شانس آوردی که آنجا نبودم و ندیدم لحظه ای که دستهای کثیفت را روی یک زن بلند می کنی وگرنه همان موقع کاری        می کردم که رفقای احمق تر از خودت با آن یونیفرم های سبز رنگ و کلاههای مسخره شان مثل یک مشت آدم کوکی ، بیایند و لاشه ی گندیده ات را با همان اتومبیل های الگانسی که دوست داری و به نحوی که شایسته ی یه پزشک قانونی چون خودت است جمع کنند .

 حتماً خیلی هم برایت مهم بود که آن لحظه ای که دستهایت را بالا می بری صیغه را هم بخوانی و مطمئنم که اینکار را کردی .چون شرافتت اینقدر هست که کار خلاف شرع انجام ندهی ، این را در چشمان دردمند آن زن بیچاره خواندم .

 اگر این تئوری مرگ مولف دستم را نبسته بود باور کن اسم کثیفت را همین وسط می گفتم و همه چیز را تمام می کردم ، اما هنوز چند نت لای تنبورم گیر کرده می خواهم آنها را برای بی نغمه نماندن همه ی گورهایی که به پیروی از این اصل چال شدند بنوازم و بعد می دانم که بالاخره سر و کارمان به هم می افتد و این تئوری کثیفت را روی من هم اعمال می کنی . اما حالا ها باید صبر کنی چون تا نواختن این ملودی خیلی کار دارم من... و البته ترتیبی می دهم که تا آن موقع دست همه ی آشغال هایی که روی زن بلند شده ، یکی یکی قطع بشود ...

 

پی نوشت : ببینم حالت خوبه ؟ نترس عزیزم همش شوخی بود کاری باهات ندارم ، این جملاتو از یه فیلم تازه یاد گرفتم ،      تو مشغول باش ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 16:0  توسط برهود 

برای نرگس خَمّار ...

 

دیشب زل زده بودم در چشمانت استاد و قبل از اینکه لولیانت از خواب بیدار شوند به همه چیز اعتراف کردم ولی صبح که بیدار شدم...

لولیت گفت به ساز : ... نرگس خَمّار منش رفته ...

حالا خودت بگو ، بالاخره علم افلاطون حریف جهل مادر زاد هست یا نه؟

 اگر هست پس چرا هی نصف شب نوای تار و تنبور و عود و تمبک را در می آوری و دم صبح فریاد لولی لولی سر می دهی؟ اگر هم نیست پس چرا نرگس خمار به صبح نرسیده از برت می گریزد؟

 

  بگو تا افلاطون هم تکلیف خودش را بداند ؟

.

.

پی نوشت: باز هم دارند فوت می کنند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 4:35  توسط برهود 

به خاطر همان دو تا آهنگ استاد ...

 

وبلاگ هایشان را لای پر غو تف می کنند ، هنوز نمی دانم چرا ؟؟؟...

همه ی بلاگ هایت را دوباره بنویس ، من فعلاً وبلاگ نمی خوانم

الان فقط فوت می کنم ...

تو تا هر زمان که بخواهی می توانی ادامه بدهی

 

پی نوشت : یک بار دیگر به مفید بودنها فکر کردم...به خاطر همان دوتا آهنگ استاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:49  توسط برهود 

کفی افیون...

 

هیــس

...فوت کردند...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:45  توسط برهود 

که ... به بلوغ اندیشه بخندد ...

 

ذهن من آن روزن مرطوب است،

که از آن شب می باید

با تمام عظمت هایش یکجا

         

  به بلوغ اندیشه بخندد...

 

و این نه از تب بیماری؛ 

بلکه از دیدن عریانی نا محسوس زمان است که ذهنم خیس عرق گشته ...    

    

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:52  توسط برهود 

... o ...

 

 ...ملانكوليك بازي هاي هيچ كس باعث نشد لبخند نازك بزند بدون اينكه هرگز پاره شود...

پي نوشت:...آره حالم بده...      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 2:33  توسط برهود 

Stay ...

 

اینقدر زندگی زد بیرون که یه دفعه دلش خواست بشه...رفت پای شیر آب و دهنشو چسبوند به شیر و مشت مشت آب خورد...چنان با شدت آب می نوشید که انگار اولین باره برای حیات تشنه اس و...در تمام اون مدت هرگز یادش نیومد که روزه اس...با چند نفر میشه ازدواج کرد؟...فکر می کرد حداکثر با چند نفر میشه ازدواج کرد فارغ از هر جنسیتی...و چطور می تونست به تمام زیبایی ها زیبا بشه؟؟...حتی نمیشه زل زد...می دونست که به هرکس زل بزنه دیگه هرگز نمی تونه به اون و حتی به بقیشون بشه...و با چند نفر می شه در یک لحظه ر...؟؟...ما چطور به یک واژه قانعیم؟؟؟...عشـــــق...

 

پی نوشت: چشماتو باز کن؛ با من بمون...حیف این همه زیبایی نیست؟؟؟...با من بمون...

              - فقط نیم ساعت به افطار مونده بود زیادم گناه نکرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:20  توسط برهود 

م...م...م...یــــــــــاهــ...ار...

 

ــ+ــ ...+ + + * +...+...+.O.!...ــ ـ +......ــــ...O... بیا... بیــــا ... بیـــــــا...

... دم مــــزن ...   

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:59  توسط برهود 

گاهی که می شود ...

 

این روزها فاحشه ها را می بینم که دسته دسته می روند مراسم شب احیا.بیدار می مانم تا بیرون آمدنشان را ببینم.

همشان وقتی بیرون می آیند انگار تازه متولد شده باشند فقط ایندفعه تخت آرایش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:55  توسط برهود 

one esoteric relation ...

 

 خودش گفته اهل جزیره ی یوتوپیا است و جنسیت مشخصی ندارد...

گاهی اوقات با هم شطرنج بازی می کنیم، به هندسه هم خیلی علاقه دارد

وبلاگ را هم که گاهی آپ می کنم با نظر اوست.

شاید در آینده با هم ازدواج کنیم هنوز دقیقاً نمی دانم؛ باید این مسئله ی جنسیتش و یه سری مسائل دیگر شفاف تر شوند تا بهتر تصمیم بگیرم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:45  توسط برهود 

یک کنجکاوی پیشبینی نشده...

 

آه ممکن است این امر حقیقت داشته باشد و تو هوس باردار شدن کرده باشی؟؟؟

اگر این اتفاق بیافتد چگونه می توانم ارضایت کنم در حالیکه قرار نیست جنسیتت عوض بشود...!؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:46  توسط برهود 

اوج یک انتقال فکری...

 

همه با هم در ارتباطند: جسارت، انار، خفه خون، قبرستان، بازگشت ،یبوست ،خواب و...من و تو...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 8:46  توسط برهود 

حقیقتی با دو واقعیت متضاد...

 

و گاهی فکر می کنی چه راحت است.همچنان که مطمئن نیستی...

...و البته ذهن من هر دو را می پندارد که راحت است و راحت نیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 19:50  توسط برهود 

آنالیزور های پرس...

 

ترجیح میدم یه مدتی نقش سایه رو بازی کنم رنگمو راحت می تونم درست کنم فقط یه اشکالی وجود داره ،من هنوز حجم دارم و نمی تونم به کف اتاق بچسبم ،تو باید با پاهات منو پرس کنی...

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:51  توسط برهود 

عنوان تازه...

 

نمی دونم چرا این عنوان رو انتخاب کردم،فقط می دونم از عنوان قبلی خسته شده بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:50  توسط برهود 

تنها تصویر مات از یک هویت ...

بزرگترین فیلسوف یک زن باردار خواهد بود این را به تو اطمینان می دهم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:42  توسط برهود 

...

 

...مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 3:16  توسط برهود 

آنچه ما اسمش را ارتباط می گذاریم یک توهم است...

 

گاهی اوقات دلم می خواد صاف بشینیم روبروی هم و ساعت ها در سکوت کامل به هم زل بزنیم و تو افکارتو رها کنی تا از برق نگاهت عبور کنن و به دریچه ای که زیر ابروان من تمام گشوده در انتظارشونه برسونی و آنگاه پلک زدن هایم را تصدیقی بدانی بر فهمیدن تمام آنچه که بر من جاری می سازی و من نیز برای بیان احساسم به تو نیاز به هیچ لفظی نداشته باشم و بی پرده همه را به تو بنگرم و تو نیز برایم پلک بزنی...  

 

و  اینم یه عنوان...modern linguistics

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:12  توسط برهود 

سکولاریسم دست و پا بسته...

 

اگه ایران یک جامعه ی مدرن بود و اومانیسم و سکولاریسم اخلاقی در اون حاکم بود،اونوقت من تورو محکوم می کردم به 1000 ضربه شلاق و کاری می کردم که مجبور بشی تمام حق و حقوق خانوادتو بپردازی

 اما حلا که نیست... : الهی به حرمت همین شب عزیز - مثلاً وفات حضرت زینب -  ائمه تقاص کاراتو ازت بگیرن...

 

.............................................................................................................................

و پاییزها من در جریان آبستن جهان بسر می برم که هی متولد می شوم و هی باردار است...

 و گوش هایم دایم زنگ های ملودی این درد را می شنوند و تبسم در لبان عاجز از سخنم به تردید وجود داشتنم فرو می رود...

...و من از عشق سرشارم و به انسان بودن انسانها دل بستم...

...و از این کینه همی گریزان گشتم،که تو را هم روزی بخشیدم ...

...به یقین می دانم که هنوز هم حق با من است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط برهود 

ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم...

 

خوب بعد از 6 ساعت کوهپیمایی سرعتی و بدون خوردن صبحانه وقتی خواب آلود رسیدم بالای قله می دونی چه حسی داشتم؟همش یکباره این شد:...گور بابای من...!!!

...و بعد آرام آرام خوابم در هوای خنده فراموش شد...

تو روی بام هستی یا بام زیر پای توی؟

...آخ ، هیچ کدومش

...

..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 5:44  توسط برهود 

ترازوی عدالت را در کوهی از کثافت فرو کردند تا توازنش به هم نریزد...

- این متنو می خواستم قبل از دماوند رفتنم پست کنم.چون اون موقع اتفاق افتاد...

ولی فرصت نشد و حالا پست کردم-

 

آرام از پله ها بالا می ری و می روی تا یک بار دیگر قضات با نگاههای هرزه شان برای تو حکم صادر کنند و حقارت افکارشان را در پس زدن حقیقت له شده ی زندگیت در دادگاهها ی ایران پنهان می کنی .که تو یک زن هستی و آنجا بیشتر از هر جایی تماشا کردنت را اعتنایی نخواهی کرد و تمام درونت را داغ داغ قورت می دهی تا نظاره هایشان تمام شود و کابوس های زندگیت در پرتو عدالت بینی ها یشان کمتر شود...

که تو یک زن هستی...

که تو...

 

 پی نوشت : فاحشگی را نمادی از وجود مکرر بشر در طول تاریخ می دانم که سرزمین ها به ترتیب وزنه ها ی سنگین ترش را دست به دست می کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 8:46  توسط برهود 

ته دلم آرام مست خنده می شود...

_ ببین این یک بارونه فقط ابریش...

_ گوش کن من الان از بیرون میام خیلی گرمه بهتره اصلاً پاتو بیرون نذاری. چی می گی آفتاب به مغزت نتابیده هوس آب کردی؟

_ببین این اصلاً خود بارونه...

_اوه باشه پس درو ببند خیس نشیم

_ببین باور کن این خود بارونه

_باشه ولی ما تابستون پارسالم سر همین قضیه بحث کردیم...

_فکر کنم بارون داره تند میشه دیگه وقتشه بریم بیرون...

_آره تو برو

... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:26  توسط برهود 

دون ژوان گرایی2 ...

بی دینی تنها مکتب کامل برای زیستن و هوشیاریست و این امر همواره ثابت شده که دین به عنوان یک امر مسلم و شناخته شده در میان عامه ی مردم تنها نقش افیون را بازی کرده ...

 

راسل توی کتاب تسخیر خوشبختیش مطالب دون ژوانانه ای داره که گفتنشون پس زمینه ی گسترده ای می خواد و من حوصلشو ندارم،پس فقط این جمله ی کامو رو می گم.

"ما به هیچ وجه شایسته ی برتری در روی زمین و آسمان نخواهیم بود،اگر بخواهیم همچون گوسفندی رام راه کمال را بپیمائیم،زیرا در بهترین حالت همچون گوسفندی با دو شاخ مسخره خواهیم شد و نه چیزی بیش از آن..."

                                                                                                  آلبر کامو/ افسانه ی سیسیفوس/ فصل2 _انسان پوچ

 

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 5:41  توسط برهود 

I dont have any think...

سيد حسن نصرالله رهبر جنبش حماس: من از انقلاب ايران درس هاي بزرگي گرفتم.

روز بيست و پنجم درگيري ها ،اسرائيل: نتيجه كار به تدريج مشخص خواهد شد.

ايران:سر شار از هس نوع دوستي وخوشحالي و حمايت  نسبت به مردم لبنان...

 

پي نوشت: يه ليوان ديگه هم مي خوام بخورم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط برهود 

عشق سودمند نیست، مگر گذرا و حیرت بار باشه...

 

"پاره ای بر این عقیده اند که اگر عقل زمام انفعلات نفس را در دست بگیرد تمام احساسات و عواطف عمیق نابود خواهد شد .در صورتیکه اینطور نیست"

                                               برتراند راسل

 

گاهی اوقات دوستان فکر می کنند من هدفم تحقیر شخصیت زن هستش.در حالیکه من اصلاً تصمیم ندارم با باد کردن الکی یک زن وتعریف از احساسات و عاطفه های اون نسبت به همسر یا فرزندان و خانواده اش طوری نشون بدم که در شرایط درستی به سر می بره و داره کار نیک و پسندیده ای انجام می ده و بهتره که همچنان به اعمالش ادامه بده و به این صورت هر روز بیشتر از پیش به چاشنی مزخرف احساسات زنانه برای حفظ زندگی دوست داشتنیش فکر کنه و اینو بهترین راه ممکن برای زیستن و رسیدن به اهدافش بدونه.چه بسا که به حقارت کشیدن واقعی یک زن یعنی همین اتفاقاتی که ازش نام بردم. و شاید هم داره اتفاق می افته...

من همچنان با جمله ی آلبر کامو که در پست قبلی عنوان کردم موافقم و قرار نیست تصمیمم عوض بشه.ولی مثل اینکه این جمله ذهن بسیاری از دوستان رو نگران و مضطرب کرده .

خوب هرچند پرداختن بهش برام سخته چون در بیان چنین مفاهیم دقیقی در نوشتن ترجیح رو بر سهل انگاری می دم نه بر تشریح مطلب ، اما برای اینکه کمی از گلایه های ناآگاهانه و سطحی کم بشه سعی می کنم مختصری بگم و مطمئنم تمام مختصریاتی که خواهم گفت در حواشی کوچکی از متنی که می دونم سیر خواهند کرد و بقیشو به خودتون واگذار خواهم کرد.

درسته هیچ عشقی سودمند نیست مگر اینکه گذرا و حیرت بار باشه... اما منظور از این جمله رواج هوس پرستی یا ازدواج های موقت (بطور مثال :یک ساله یا دو ساله و همین حدودا)برای پیدا کردن همسر ایده آل تر در طول زمان نیست.این جمله هیچ لطمه ای به عشق عمیق و مداوم انسان ها به همدیگر و مهم تر از همه زن و مرد ، نمی زنه.

برای واضح شدن مطلب از مثال عشق مادر به فرزندش استفاده می کنم. بطوریکه مشاهده می کنیم یک زن به دلیل غلیان احساسات در وجودش تا حد بسیار زیادی به موجودی که از عصاره ی جان اون شروع به زیستن کرده علاقه منده و بطور غیر قابل باوری به اون عشق می ورزه.این موضوع باعث می شه بسیاری از اعمال و حرکات کودک تا سنین زیادی در نگاه مادر ساده و مظلومانه به نظر برسه و حس دفاع مادر از فرزندش رو تحکیم ببخشه.

حتی گاهی اوقات مادر حاضر می شه برای وابسته کردن و حفظ فرزندش در کنار خودش به فداکاری ها و از خود گذشتگی های بسیاری دست بزنه که در موارد بسیاری شاید به ضررخودش تموم بشه.من تصمیم ندارم مفهوم منطق رو در مقابل مفاهیمی چون ازخود گذشتگی و ایثار و نیز فداکاری مثبت قرار بدم،چون نمی تونم این کارو بکنم.اما باید دید این فداکاری تا چه حدی مثبته و از کجاها منطق باید مانع رشد فداکاری منفی در زندگی بشه.

خوب همونطور که میدونیم تولد یک انسان با تصمیم یک زن و مرد شکل می گیره.کاری به این مطلب ندارم که حقیقت تولد انسان در چه جایگاهی هستش، فقط به این معتقدم که زمانیکه کودکی متولد می شه باید از اون به عنوان پادشاه خانه ای که زن و مرد درخواست حضورش رو کردن نام بردو حتی این پادشاه تا دوره ی بخصوصی در جایگاه یک گنج برای مادر و پدر قابل حفظ و مراقبت هستش. ولی این مسئله دال بر این نیست که مادامیکه فرزند در حال رشد هستش قابل ارج نهادن و معشوقه ماندن و یا ستایش باشه و به همین علل هم مادر یا پدر به دفاع از اون در مقابل هر آنچه از میل عقیدتی گرفته تا میل ذاتی برایند.

مسئله ی فداکاری و گذشت یک مفهوم کلیه که زمانیکه در یک جریان دو سویه و متقابل قرار بگیره تاثیرات مثبت خودشو روی طرفین اعمال می کنه .به این معنا که تا زمانیکه طرفین از احساس مطلوبی نسبت به هم برخوردار باشن و درجه ی خاصی از عشق نسبت به هم رو دارا باشن و نیز به عقاید یکسانی رسیده باشن در زمینه ی علاقه یا درکشون نسبت به هم ،می تونن از تاثیرات مثبت فداکاری برای هم برخوردار بشن و در غیر این صورت فداکاری وارد یک جریان منفی میشه که همیشه یک طرف رو به تزلزل ها ی روانی و جریانات نزولی می کشونه.هر کدوم از مطالبی که تا الان پا به متن گذاشتن دامنه ی وسیعی از تعریفات رو به خودشون اختصاص می دن ولی من بیشتر از این اینجا نیازی بهشون نمی بینم.

خوب با این تفاسیر چنین عنوان میکنم که زمانی عشق یک مادر به فرزندش سودمند خواهد بود که این عشق زنده باشه.اینکه زنی سالها پیش در امر تولد انسانی زجر کشیده و از عاطفه ی یک کودک در دوران زندگیش خاطرات شیرینی به همراه داشته باشه و همچنان مهتاج مهرورزی اون باشه ،تعریف یک عشق زنده ی مادر و فرزندی نیست.ممکنه فردی که در کودکی مادر به اون دل بسته اکنون به دلیل شرایط خاص اجتماع و بهره مندی از نوعی تفکرات مستقل موجب آزار روح  عقیدتی مادر بشه و هرگز باب میل خانواده اش رفتار نکنه و حتی علاقه ای به جلب احساس خوشحالی والدینش در باب خصوصیات و عملکردهاش نداشته باشه.در چنین موقعی هیچ مفهومی به عنوان عشق زنده بین مادر و فرزندش رواج نداره و به نوعی دو طرف به دلیل وابستگی که ایجاد شده خودشون مایل به داشتن ارتباط عاشقانه با هم می دونن یا حتی یکی از اونها.و چنین عشقی هرگز سودمند نخواهد بود چون منجر به نزول شخصیت مادر و حتبی در مواردی فرزند ،می شه.فکر می کنم واضحه که چی می خوام بگم.به قول نیچه:گیرم که من تو را دوست دارم ، به تو چه؟...

شاید مثالی در زمینه ی ارتباط زن ومرد و علاقشون نست به هم،این مطلبو واضح تر کنه:

زنان در جامعه ی ایران به میزان زیادی دچار احمق گرایی شدن (من اینجا کاری به زنان فاحشه ندارم.بحثم سر زنان پاک دامن و یا حداقل نیمه پاک دامنی هستش که به زندگی و علاقشون نسبت به همسرشون اعتقاد دارن و دوست دارن که در نظر همه و یا تنها خودشون ، همواره نقش یک عاشق محض رو بازی کنن).خوب زمانی عشق بین زن و مرد سودمنده که گذرا و حیرت بار باشه.یعنی زن یا مرد تنها به واسطه ی هویتی که در ابتدای امر در همسرش مشاهده کرده در مرور زمان به اون علاقه مند باقی نمونده باشه.چنانچه فرد در اثر تحولات جامعه و شرایط پیچیده ای که در مقابل رشد یک انسان ظاهر خواهند شد صفات شخصیتی تازه ای رو کسب کرده باشه که حتی بسیاری از اونها مطابق تفکر و میل همسرش نباشن ، اتکا به عوامل موجود از گذشته و یا ویژگی های سابق کاری بس بیهوده و عبث خواهد بود و در چنین حالتی چیزی که به نظر طرفین عشق شمرده می شه در واقع نوعی وابستگی عاطفیه که به میزان زیادی محصول ارتباط جنسی طرفین در طول زمان آشناییشون خواهد بود و عشقی از سر منطق و در برگیرنده ی مسیر تفکرات آدمی در جهت واحد و تکامل یافته نخواهد بود. به عبارتی انسان رو به سمت محدودیتی از عملکرد و تفکر سوق خواهد داد که از نگاه عامیانه ی زندگی ضربه محسوب نمی شه.

عشق واقعی یا عشق سودمند در اثر غلیان احساسات در فرد ( به هر دلیل غیر منطقی مثل روابط جنسی یا سایر مواردی که بسیاری از زنان رو ترغیب به عاشق شدن کرده ، مخصوصاً در جوامع در حال توسعه و نیز عصر مدرنیته) شکل نمی گیره و امریه که در حیطه ی منطق انسان متولد می شه و مادامیکه منطق زنده است و نقش عامل رو در زندگی فرد بازی می کنه چنین عشقی در حال تولد محسوب می شه .

خیلی مسائل مهم تر و بهتری رو هم می تونستم مثال بزنم و حتی برای تفسیر این مطلب می شد دست به دامن بسیاری از وقایع و داستان هایی که در طول تاریخ شکل گرفته شد ، ولی ترجیح می دم وارد وادی مکتب ها و به نوعی احاطه ی دین بر این مطلب نشم .از نظر من کافیه،بقیش با خودتون...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:1  توسط برهود